تبليغاتX
مهسا

مهسا



 

مرسی از سیامک جان که پسمو پس گرفت ولی دیگه این وبلاگ آپ نمی شه

نامردی بود اگه از مسعود و  شهاب و مهدی تشکر نکم

شما سه تا رو خیلی دوست دارم خیلیم ممنونم واسه کمکاتون

(آپ کردنوآهنگ گذاشتنو لوگو ساختن)

از همه ممنون واسه نظراتشون

بای

بای

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:5 توسط مهسا |

سلام خوبید.

مهسا من سیامک هستم .

پسورد وبلاگت رو برات آف گذاشتم حالا بازم هی منو فوش بده

بگو سیامک پسر بدیه.

برام حتما آف بزار

بابای

 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:14 توسط مهسا |

:::...درد جدایی...:::

 

 

درد جدايي را نهايت بر من تحميل كردي

درد تنها ماندن بي تو نهايت بر من نمايان كردي

و مرا از آن چشمان سياهت محروم ،رها كردي

دست هايت از دستهايم  دور است خيلي دور

دل من بي تو تنهاي تنهاست خيلي تنها

سالهاي زندگيم سياه است ؛با رفتن تو من خودم را گم كرده ام

تو خود ميداني كه هيچ است اين وجود من

در دام عشقي كه افتاده ام ديگر نميتوانم رها شوم

 

متن از مهسا 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 16:47 توسط مهسا |

..:: بار دیگر با تو در میان عطر و سکوت ::..

 

نامه هایم برای تو

 

با گل های کاغذیِ

 

لای دفتر شعرم!

 

برگ برگ لحظه هایم

 

از آن تو

 

وقتی که عشق را

 

بهانه می کنی

 

زمزمه هایم برایت

 

با بوسه ای به طعم آبی آب

 

و خودکار آبی ام

 

وقتی که آسمان دلت ابری ست...

 

قصه ات را اما به من بسپار

 

می خواهم با داستان نا تمام تو

 

تمام شوم!

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:25 توسط مهسا |

هنگامی که:

 

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت

 

پنجره اتاقم تجربه می کنم

 

چرا ناراحت باشم؟

 

وقتی که:

 

بهترین موسیقی را در سکوت اتاق

 

کوچکم می شنوم

 

چرا غرق شادی نباشم؟

 

گاه:

 

یک لبخند، آنقدر عمیق است

 

که گریه می کنم

 

گاه:

 

یک رویا آنقدر دست نیافتنی است

 

که با آن زندگی می کنم

 

گاه:

 

یک نگاه آن چنان سنگین است که

 

چشمانم رهایش نمی کنند

 

گاه:

 

یک عشق نقدر ماندگار است که

 

فراموشش نمی کنم...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:22 توسط مهسا |

حرفه نگفته

یک بار دیگه حرفامو گوش کن

من قصه ی عشقم ، عزیزم نا تمامه

اگه می بینی صدام می لرزه

شرم حضورت ای خوب من توی صدامه

وقتی که از تو در حال فرارم

هر لحظه ای می بینم که سایه ات باهامه

اون لحظه هایی که با تو هستم

فاصله بین حرف ِ دل ، ناگفته هامه

حرف نگفته من خیلی دارم

نگو ، نگو که فرصتم دیگه تمامه

این بار روی هر چی غروره پا می زارم

این بار پیش چشمات ، یه دریا اشک می بارم

این بار بهت میگم که من عاشق ترینم

این بار بهت می گم که خیلی دوست دارم

دلداره این دل ، بی پرواترم کن

وقتش رسیده بیا باورم کن

روییدی کم کم تو در وجودم

یا باغبان باش یا پرپرم کن

....

 

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:52 توسط مهسا |

وقتی میرفتی نتونستم بگم بمون

هیچوقت نتونستم عشق مو ثابت کنم

هر وقت خواستم چیزی بگم نزاشتی

برای من هیچ وقت.وقت نداشتی

هروقت خواستم سفره یه دلم و واست باز کنم گوش نکردی

حالام که رفتی و خبری از من نمی گیری

هیچ وقت نزاشتی بگم دوست دارم

اما اینو بدون تا اخر عمرم دوست خواهم داشت

هر شب به امید دیدار تو چشمامو رو هم میزارام

میدونم یه روزی برمیگردی

منم منتظرت میمونم

تا اخر عمرم.....

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5:54 توسط مهسا |

غريبه...

حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني
چقدر زیبا و ساده
تبریک میگم!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:15 توسط مهسا |

پاپان عشق...

  

وقتی میان چشمهایت رغبتی نیست

دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست

بگذار تا عاشق ترین مردم بدانند

بین منو دستان گرمت نسبتی نیست

تا انتهای ماجراهم پی نبردیم

از مشرق چشم تو ما را قسمتی نیست

چندیست میگیرد دلم باور کن ای دوست

در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست

معذورم از عشقت، ببخشایم پریزاد

دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:28 توسط مهسا |

کور.....

احساس بدی دارم
با آنکه 3 روزی است لب به جام نبرده ام
طعم شراب در دهانم گلویم را می سوزاند
عشق با من سر جنگ دارد
وقتی بخواهد اسیرم کند
دربرابرش ناتوانم
می خواهم گریه کنم
چشم هایم را میبندم و یک نفس عمیق میکشم
صورتم را رو به خورشید میگیرم
عکس چشمهایش در سرخی پلکهایم می درخشند
و عطرش مانند نسیمی می گذرد
فقط آه میکشم
خیالش راحتم نمی گذارد
چشمهایش خورشید بودند
نگاهش میسوزاند
می گویند هرکس اسیر نگاهش شود
کور میشود
کور.....
و من هنوز میبینم!!


 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 22:47 توسط مهسا |

من پذیرفتم...!

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد اسا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم اغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 15:36 توسط مهسا |

فراموش شدگان

 

ستاره ی درخشان من

که در قلب آسمان

عشق ما را فراموش کرده ای

و می درخشی

من در انتظار ديدن ات

تنهايی ام را

در آغوش گرفته ام

و کنار قلبم نشسته ام

تا تو بيايی

و فاصله ها

جای خود را

به نگاه هايی بدهند

که از عشق لبريزند

باور کن

فراموش شدگان

فراموش کنندگان را

هرگز فراموش نخواهند کرد

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 22:36 توسط مهسا |

نفـــرین

آن روز که از کوچه گذشتی به تو گفتم :

دلداده ام و مست و خرابم

ساقی به شرابم نظری کن

آن روز که از کوچه گذشتی به تو گفتم :

من آبی آبم خوشحالی نابم

بر قحطـی خوابـم نظـری کـن

آن روز گذشـت و تو گذشـتی

اما نظـری نه ، گـذری نه

امروز اگر می گذری با تو بگویم :

خبــری پرس از این حال خرابــم

ای وای اگر

بـاز نبینم شوقی ز نگاهت

اگرم باز نبینی رنگی به شرابــم

نفـــرین بـه تــو و حـــال خرابــــم

 

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23:0 توسط مهسا |

عشق در دانشکده


از صفر من تا بيست تو راهي به جز تقدير نيست

دلخوش به استادم نکن حذف اظطراري دير نيست


من غايبم يا در سکوت,تو حاضر و در گفتگو

من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو

 

با جزوه و فرمول بيا,تا پاس کنم يک واحدي

چيزي نخواندن بهتر از يک شب تلاش بيخودي

 


با عشق در دانشکده جايي براي درس نيست

البته ترم هفت و هشت,ديگر مجال ترس نيست

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 23:18 توسط مهسا |

تنفر

يه حصار  ميکشم

واسه تو

دور تو

واسه اينکه نتونم نزديکت بشم

نگاهم ميکني ...

من بالا و پايين ميپرم

که انگار نگرانتم

انگار واسه اين دوري نگرانم

اونوقت  تو  تصورات  خودت  مي فهمي که چقدر دوست دارم

خيلي

خيلي دوست دارم

اما از رو تنفر

حاليته؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 16:9 توسط مهسا |

بوسه


بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است

بوسه را تكرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:5 توسط مهسا |

اموختن


به چشمانت بياموز

            که هر کس ارزش ديدن ندارد

به دستانت بياموز که

      که هر گل ارزش چيدن ندارد

به قلبت بياموز که

       هر کس کنج ان جايي ندارد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 0:1 توسط مهسا |

رسم زندگي


رسم زندگي اين است
يك روز كسي را دوست داري
و روز  بعد تنهاي
به همين سادگي !
او رفته است
وهمه چيز تمام شده
مثل يك مهماني
كه به اخر مي رسد
وتو به حال خود رها مي شوي
چرا غمگيني؟
اين رسم زندگي است

تو نمي تواني ان را تغيير دهي
پس تنها اوازي بخوان !


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:57 توسط مهسا |